![]() |
![]() |
|
| پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است |
|
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم.. پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک. وی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفکه صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا در می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارون تا ابدیت جاریست به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/15ساعت 17:4 توسط مهرگان |
|
![]() به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايی تنها و تاريک خدا مانند دلم تنگ است دلم تنگ است.. شب افتاده است ومن تنها و تاريکم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/13ساعت 16:32 توسط مهرگان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/09/10ساعت 15:53 توسط مهرگان |
|
خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها و بهاران را باور کن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/08ساعت 16:55 توسط مهرگان |
|
|
قاصد ک هان چه خبر آوردی؟ وز کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی؟ انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه زدیار و دیاری. باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک دست بردار از این. در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گویم که دروغی تو.دروغ که فریبی تو فریب قا صدک!هان......ولی .....آخر .... ای وای....! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام ؟ای. کجا رفتی؟ای...........! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکسترگرمی به جای؟ در اجاق . طمع شعله نمی بندم....خردک شرری هست هنوز قاصدک ابر های همه عالم شب و روز در دلم می گریند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/08ساعت 16:39 توسط مهرگان |
|
|
همیشه تنهام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/06ساعت 11:49 توسط مهرگان |
|
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس
سر شار است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/06ساعت 11:24 توسط مهرگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/06ساعت 11:13 توسط مهرگان |
|
|
ای خدا،هدف از آمدن عاشق چیست؟ که بیاید در میان نسل تاریک وپر از گرد غرور ومیان آنها چون گــل سرخ بروید به دو دستان کویر از غم تشنگی و حسرت جرعه ای آب عاقبت....... وبماند در جهانی از سنگ با دل نازک وعاشق پیشه وسرانجام به شکل شیشه از غم ودرد جفا خــُرد شود وبمیرد آخر در سیاهی شب تنهایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/05ساعت 13:33 توسط مهرگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
پیک اشک مهتاب گزگ رینگو چسبوندن واژه ها به هم |
|
RSS
|