تبليغاتX
نوامبر بارانی
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید.

و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزانید

و هنوز من . ریشه های تنم را در شن رویاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

وهنوز من

پرتو تنهای خودم را در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

وهنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم....که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت... برگی از درخت خاکستری پنجره ام فروافتاد

دستی سایه اش را از وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم ... که در خوابی دیگر لغزیدم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:9  توسط مهرگان | 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/04ساعت 16:26  توسط مهرگان | 
 دائم براي ديدن هم دير مي كنيم! وقت قرارها همه تاخير مي كنيم! اول براي عشق همه تند مي دويم

! اما اواسطش همه گير مي کنیم  هنوز براي رفتن زود بود که تنهايي امانمان نداد

 هنوز صحبت از دل نکرده بوديم که دلتنگي ميان حرف هايمان دويد هنوز صداي خنده هايمان شنيده مي شد که قطره هاي اشک به پيشوازمان آمدندد

 هنوز نگفته بوديم که صدايمان در گلو خشک شد و هنوز در مَطلعه مانده بوديم که آوازه سفر سر دادي باشد 

 سفر دوست دارم بروم ،

سر به سرم نگذاريد رفتنم را به حساب سفرم نگذاريد
دوست دارم كه به پابوسي باران بروم آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد
اين قدر آيينه ها را به رخ من نكشيد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد !
چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم كرد بس كنيد ، اين همه دل دور و برم نگذاريد
آخرين حرف من اين است ،‌زميني نشويد فقط ... از حال زمين بي خبرم نگذاريد.... بازهم منتظر خواهم ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 16:20  توسط مهرگان | 

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن وزش ظلمت را می شنوی

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نو میدی خود معتادم

گوش کن وز ش ظلمت را می شنوی

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست ومشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابر ها همچو انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای و پس از آن دیگر هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز .می ماند از چر خش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان/

در دستان عاشق من بگذار

باد ما را با خود خواهد برد

 باد ما را با خود خواهد برد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 8:29  توسط مهرگان |